شيخ ذبيح الله محلاتى

20

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

كتاب لطائف الحكايات حقير آورده‌اند كه مردى موثق كه وثوق تمام به او داشته‌اند حكايت كرد كه نوبتى در اثناى اسفار قريب عصر بود كه بدروازه شهرى رسيدم و به جهت سنگينى و خستگى به شهر درنيامدم تا روز ديگر هنگام طلوع آفتاب و بر در شهر گورستانى بود كه گنبدها بر سر قبرها ساخته بودند در يكى از آن گنبدها نزول نمودم و تيغ و سپر در زير سر نهادم تا لحظه‌اى بياسايم و چون شب بسيار تاريك بود از تنهائى و مجاورت قبور هراسى بر من استيلا يافت بقدرى كه خواب از چشم من پريد ناگاه سياهى ديدم نيك نظر كردم حيوانى به صورت گرگ سياهى به نظر من آمد و به گنبدى كه مقابل بود داخل شد و بعد از زمانى آدمى ديدم كه از آن گنبد بيرون آمد و به اطراف و جوانب خود نظر مىكرد آنگاه بدرون گنبد شتافت و آغاز شكافتن قبرى كرد . با خود گفتم اين نباشى است مىخواهد كه كفن اين ميت را بدزدد شمشير كشيدم و آهسته‌آهسته از عقب او درآمدم چون مرا ديد قصد من كرد خواست تا به آن پنجه آهنين كه در دست كشيده بود و بدستيارى آن خاك را مىشكافت سيلى به صورت من بزند من تيغ فرود آوردم و دست او را قطع كردم اين وقت ناله كرد و از پيش من گريزان شد من او را تعاقب نمودم چون هوا تاريك بود و راه را اطلاع نداشتم به او نرسيدم و ليكن ديدم بكدام خانه در رفت من خانه را نشان كردم و بجاى خود برگشتم و رفتم به آن موضع و دست بريده او را آوردم و او را از پنجه آهنين جدا ساختم دستى ديدم بغايت لطيف و دو انگشتر طلا كه نگين آنها ياقوت رمانى بود با خود گفتم اين دست زنى است كه عمل نبّاشى پيش گرفته از اين فكر بخواب نمىرفتم ، و چون صبح صادق علم نورانى بر فراز هوا برافراشت بدر آن خانه رفتم كه شب نشان كرده بودم از مردم محله پرسيدم كه صاحب اين خانه كيست گفتند اين خانه قاضى اين شهر است از حال قاضى سؤال نمودم گفتند پيرمردى عالم و فاضل است و ثروت بسيار دارد و اكنون در اين مسجد نشسته است چون از محل اقامت قاضى آگاه شدم به خدمت او رفته سلام كردم و بعرض رسانيدم كه مرا سخنى است كه در خفيه با مولانا بايد گفت قاضى مرا بخلوت طلبيد و من آن دست را با انگشتر پيش او